آقاي موسوي در لحظه مرگ خود همه رسانه ها رو به خانه خود دعوت ميكنه و ميگه من حتما بعد از مرگ ميرم بهشت. مطمئن هستم.
شب اول قبر آقاي موسوي
نكير و منكر پس از سوالهاي معمول در مورد خدا و دين و پيرو پيغمبر رو به موسوي ميگن: آقا جان شما نامه عملت سياهه. بايد بري جهنم. موسوي: برو ببينم . تو نامه عملم چيز شده ؛ يعني دستكاري شده. من قبول ندارم. نكير : اون كسي كه نامه عمل تو رو نوشته خدا مشخص كرده. مورد اعتماد خدا بوده. موسوي: نخير آقا جان. من ميگم دستكاري شده. شما هم بايد قبول كنيد.
منكر: آقا اينطوري حرف نزن. با اين حرفت داري نعوذبالله خدا رو ميبري زير سوال. با اين گرز ميزنم تو سرت ها!!! موسوي: آقا فضا رو چيز نكنيد؛ يعني امنيتي و نظامي نكنيد. همين شما ها هستيد كه با اين كاراتون فضاي اختناق و چيز رو؛ يعني ديكتاتوري بوجود مي آوريد. حالا كه اين طور شد من اصلا خدا رو هم قبول ندارم. بايد يه كميته چيز ياب، منظورم حقيقت يابه، تشكيل بشه كه بيطرف باشه.
نكير خطاب به منكر: ميگم اين يارو يكي دو تختش كمه ها. اين مثل اينكه حاليش نيست كه اينجا آخر خطه. هنوز هم كلش بو قرمه سبزي ميده.
موسوي: آقايان در گوشي صحبت كردن از نظر اسلام مشكل داره. من خودم يادمه كه امام (رحمه الله) يه روز به من فرمودند موسوي جون. من گفتم بله آقا. اجازه بديد دستتون رو چيز كنم؛ يعني ببوسم. ايشون نگذاشتن. بعد به من گفتند . . .(در همين هنگام نكير و منكر صحبت مير را قطع ميكنند ) نكير و منكر ( با عصبانيت) : مردكه نفهم. اينجا انتخابات نيست. قيامته.
موسوي: آقا قانون چيزه، يعني قانونه. قيامت و انتخابات نداره . شما ها همتون قانون گريز هستيد. اصلا آقا از وقتي كه همين دار و دسته شما بحث قيامت رو در جامعه مطرح كرد يك فضاي فوق امنيتي در جامعه ايجاد شد كه اميد به چيز مردم، يعني اميد به زندگي مردم خيلي كم شد. شما كه همه دنيا هم دست خودتونه. هر كار بخواهيد ميكنيد.
موسوي(در حالي كه با نگاه خود به دنبال دوربين ميگردد ادامه ميدهد): مردم من اگر خدا ميشدم اين اخلاقها رو از جامعه چيز ميكردم ؛ يعني در واقع حذف ميكردم. من اين قيامت رو برميداشتم. اين اصلا توهين به انسانيت و بشريت و خلاف چيز بشر، يعني حقوق بشر است. چه معني دارد كه شما اين جوانها رو ستاره دار ميكنيد. چرا دو دستگي ميكنيد. خودي و غير خودي و بهشتي و جهنمي ميكنيد. نكير و منكر همينطور هاج و واج و در نهايت عصبانيت به موسوي نگاه ميكنند.
در همين حال نكير ميگويد: حالا چند لحظه خفه خون بگير تا يه چند تا پرونده از كارهايي كه در زمان زنده بودن كردي بهت نشون بديم. نشون بديم؟ بديم؟ و چند تا از كارهاي زشت و بد بد جناب مير به ايشون نمايش داده ميشود.
بعد منكر ميگويد حالا بگو. حالا چي؟ ناگهان مير كه شديدا از اين كار نكير عصباني بود با لحني كاملا مضطرب و عصباني گفت: شما ها خجالت نميكشيد پرونده ي همسر بنده رو ( ببخشيد اينجا اشتباه لپي بود، «پرونده ي بنده» صحيح است) رو گرفتين جلوي من و نشون من ميدهيد. شما به جاي اينكه بياييد براي مردم پروند سازي كنيد بريد يه فكري به حال چيز سالي ، يعني خشكسالي و اين سيل و زلزله هايي كه همش از سوء مديريت شما حاصل شده بكنيد.
اصلا من به خاطر همين مشكلات و احساس چيزي كه كردم ؛ يعني احساس خطري كه كردم به اين دنيا اومدم كه جلوي اين چيزا رو بگيرم. من نميدونم اين حضرت باري تعالي به جاي اينكه حضرات عتيد و رقيب را بگذارند تا ملت رو بپايند، بروند يه فكري به حال مديريت اين دنيا بكنند. البته اينها همش ناشي از چند نكته در مديريت است از جمله ماجراجويي و بي ثباتي، رفتارهاي نمايشي و قهرمان نمايي و شعاري ، خيالبافي و خرافه گرايي، خلاف گويي و پنهان كاري، خود محوري و قانون گريزي ، افراط و تفريط است و ... و بنده آمده ام كه با اينها چيز كنم، يعني مقابله كنم.
و.... چند هزار سال بعد پس از رسيدگي كامل به پرونده همه انسانها از جمله آقاي موسوي.
مير حسين در حالي كه با غل و زنجير به دست و پايش روانه جهنم است در حال داد و فرياد است: آهاي مردم. اينجا همه ديكتاتورند. دارند من را با زور ميبرند جهنم. شما اميد خودتون رو از دست نديد. من باز هم از توي جهنم با شما ها صحبت خواهم كرد و بيانيه خواهم داد. البته اينجا خيلي از دنيا جوش خفقان تره. اينجا تمام رسانه ها دست خودشونه. اصلا نميگذارند ما حرف بزنيم. آزادي بيان وجود ندارد. روزنامه هم كه ميخواهيم بزنيم تو اين همه آتيش ميسوزه. شما اميدتون رو از دست نديد. من در پل صراط انشاا... در جمع پرشور شما براي شما صحبت خواهم كرد و يكسري حقايق رو خواهم گفت من چند تا خاطره هم از امام دارم كه بعدا ميگم مايه عبرت اينها بشه.
همينطور كه موسوي در حال نطق كردن بود دهن او را با سيمان پر كردند و درش يه چهارك آجر چپوندن و ايشون را به جهنم بردند... در جهنم جناب مير، همكار و دوست روزهاي كانديداتوري خود را ميبيند كه در يك گوشه او را بسته اند و مثال اينكه تازه از زير عذاب دردناك راحت شده باشد حال او بسيار وحشتناك بود. مير از نگهبانان پرسيد اين شيخ مهدي كروبي بيچاره را چرا به اين حال و روز انداختيد. مگر چه عذابي به او ميدهيد؟ نگهبان جهنم: تو يكي لال شو باز اين شيخ بدبخت يك شانس براي رهايي از جهنم دارد. هفته اي يكبار آزموني از وي بعمل مي آيد و به او اين فرصت داده ميشود، چنانچه نتواند از آن فرصت استفاده كند عذاب ميشود ، تا هفته ي بعد. مير كه خيلي ترسيده بود پرسيد: مگر عذابش چيست كه اين حال و روزش است؟
نگهبان جهنم: خوب نگاه كن. الان وقتي است كه به او فرصت داده ميشود تا اگر موفق شود از جهنم آزاد شود. الان ساعت آزمون وي است و او يكساعت فرصت دارد. در همين حين دو ملك كه چهره هاي بسيار وحشتناكي داشتند وارد شدند. در دست يكي از آنها برگه اي و در دست فرد ديگر تابلويي بود. شيخ با نگاهي مضطرب به آنها نگريست. ملك اول رو به شيخ گفت: آماده اي. شيخ كه صورتش غرق در عرق بود سري به نشانه تاييد تكان داد.
ناگهان ملك اول برگه را چرخاند و در روي آن يك سوال بسيار بزرگ نوشته شده بود. موسوي به برگه نگاه كرد و با خود گفت : اين سوال چقدر آشناست. كجا آن را ديده ام؟ و آن را خواند : در عبارت «دول الخليج العربيه» كلمه العربيه به كدام گزينه بر ميگردد؟ الف) دول ب) دول ج) دول د)دول ه) غلط كردم و) ساير موارد
شيخ مهدي بعد از يكساعت فكر كردن : گزينه 9.
ناگهان ملكه دوم به سرعت جلو مي آيد و ميگويد اي بيسواد بي لياقت. حق تو همين عذاب دردناك است كه درد آن تو و تمام طرفداران و همراهانت را در بر ميگيرد. و در حالي كه شيخ به شدت التماس ميكرد و از ته دل فرياد ميكشيد كه از عذاب او درگذرند ملك دوم تابلويي را كه در دستش بود چرخاند و شيخ از شدت سختي عذاب دائم غش ميكرد و به هوش مي آمد. و موسوي باز روي آن تابلو را خواند كه بزرگ نوشته بود : 0.8 درصد
آقاي موسوي در لحظه مرگ خود همه رسانه ها رو به خانه خود دعوت ميكنه و ميگه من حتما بعد از مرگ ميرم بهشت. مطمئن هستم.
شب اول قبر آقاي موسوي
نكير و منكر پس از سوالهاي معمول در مورد خدا و دين و پيرو پيغمبر رو به موسوي ميگن: آقا جان شما نامه عملت سياهه. بايد بري جهنم. موسوي: برو ببينم . تو نامه عملم چيز شده ؛ يعني دستكاري شده. من قبول ندارم. نكير : اون كسي كه نامه عمل تو رو نوشته خدا مشخص كرده. مورد اعتماد خدا بوده. موسوي: نخير آقا جان. من ميگم دستكاري شده. شما هم بايد قبول كنيد.
منكر: آقا اينطوري حرف نزن. با اين حرفت داري نعوذبالله خدا رو ميبري زير سوال. با اين گرز ميزنم تو سرت ها!!! موسوي: آقا فضا رو چيز نكنيد؛ يعني امنيتي و نظامي نكنيد. همين شما ها هستيد كه با اين كاراتون فضاي اختناق و چيز رو؛ يعني ديكتاتوري بوجود مي آوريد. حالا كه اين طور شد من اصلا خدا رو هم قبول ندارم. بايد يه كميته چيز ياب، منظورم حقيقت يابه، تشكيل بشه كه بيطرف باشه.
نكير خطاب به منكر: ميگم اين يارو يكي دو تختش كمه ها. اين مثل اينكه حاليش نيست كه اينجا آخر خطه. هنوز هم كلش بو قرمه سبزي ميده.
موسوي: آقايان در گوشي صحبت كردن از نظر اسلام مشكل داره. من خودم يادمه كه امام (رحمه الله) يه روز به من فرمودند موسوي جون. من گفتم بله آقا. اجازه بديد دستتون رو چيز كنم؛ يعني ببوسم. ايشون نگذاشتن. بعد به من گفتند . . .(در همين هنگام نكير و منكر صحبت مير را قطع ميكنند ) نكير و منكر ( با عصبانيت) : مردكه نفهم. اينجا انتخابات نيست. قيامته.
موسوي: آقا قانون چيزه، يعني قانونه. قيامت و انتخابات نداره . شما ها همتون قانون گريز هستيد. اصلا آقا از وقتي كه همين دار و دسته شما بحث قيامت رو در جامعه مطرح كرد يك فضاي فوق امنيتي در جامعه ايجاد شد كه اميد به چيز مردم، يعني اميد به زندگي مردم خيلي كم شد. شما كه همه دنيا هم دست خودتونه. هر كار بخواهيد ميكنيد.
موسوي(در حالي كه با نگاه خود به دنبال دوربين ميگردد ادامه ميدهد): مردم من اگر خدا ميشدم اين اخلاقها رو از جامعه چيز ميكردم ؛ يعني در واقع حذف ميكردم. من اين قيامت رو برميداشتم. اين اصلا توهين به انسانيت و بشريت و خلاف چيز بشر، يعني حقوق بشر است. چه معني دارد كه شما اين جوانها رو ستاره دار ميكنيد. چرا دو دستگي ميكنيد. خودي و غير خودي و بهشتي و جهنمي ميكنيد. نكير و منكر همينطور هاج و واج و در نهايت عصبانيت به موسوي نگاه ميكنند.
در همين حال نكير ميگويد: حالا چند لحظه خفه خون بگير تا يه چند تا پرونده از كارهايي كه در زمان زنده بودن كردي بهت نشون بديم. نشون بديم؟ بديم؟ و چند تا از كارهاي زشت و بد بد جناب مير به ايشون نمايش داده ميشود.
بعد منكر ميگويد حالا بگو. حالا چي؟ ناگهان مير كه شديدا از اين كار نكير عصباني بود با لحني كاملا مضطرب و عصباني گفت: شما ها خجالت نميكشيد پرونده ي همسر بنده رو ( ببخشيد اينجا اشتباه لپي بود، «پرونده ي بنده» صحيح است) رو گرفتين جلوي من و نشون من ميدهيد. شما به جاي اينكه بياييد براي مردم پروند سازي كنيد بريد يه فكري به حال چيز سالي ، يعني خشكسالي و اين سيل و زلزله هايي كه همش از سوء مديريت شما حاصل شده بكنيد.
اصلا من به خاطر همين مشكلات و احساس چيزي كه كردم ؛ يعني احساس خطري كه كردم به اين دنيا اومدم كه جلوي اين چيزا رو بگيرم. من نميدونم اين حضرت باري تعالي به جاي اينكه حضرات عتيد و رقيب را بگذارند تا ملت رو بپايند، بروند يه فكري به حال مديريت اين دنيا بكنند. البته اينها همش ناشي از چند نكته در مديريت است از جمله ماجراجويي و بي ثباتي، رفتارهاي نمايشي و قهرمان نمايي و شعاري ، خيالبافي و خرافه گرايي، خلاف گويي و پنهان كاري، خود محوري و قانون گريزي ، افراط و تفريط است و ... و بنده آمده ام كه با اينها چيز كنم، يعني مقابله كنم.
و.... چند هزار سال بعد پس از رسيدگي كامل به پرونده همه انسانها از جمله آقاي موسوي.
مير حسين در حالي كه با غل و زنجير به دست و پايش روانه جهنم است در حال داد و فرياد است: آهاي مردم. اينجا همه ديكتاتورند. دارند من را با زور ميبرند جهنم. شما اميد خودتون رو از دست نديد. من باز هم از توي جهنم با شما ها صحبت خواهم كرد و بيانيه خواهم داد. البته اينجا خيلي از دنيا جوش خفقان تره. اينجا تمام رسانه ها دست خودشونه. اصلا نميگذارند ما حرف بزنيم. آزادي بيان وجود ندارد. روزنامه هم كه ميخواهيم بزنيم تو اين همه آتيش ميسوزه. شما اميدتون رو از دست نديد. من در پل صراط انشاا... در جمع پرشور شما براي شما صحبت خواهم كرد و يكسري حقايق رو خواهم گفت من چند تا خاطره هم از امام دارم كه بعدا ميگم مايه عبرت اينها بشه.
همينطور كه موسوي در حال نطق كردن بود دهن او را با سيمان پر كردند و درش يه چهارك آجر چپوندن و ايشون را به جهنم بردند... در جهنم جناب مير، همكار و دوست روزهاي كانديداتوري خود را ميبيند كه در يك گوشه او را بسته اند و مثال اينكه تازه از زير عذاب دردناك راحت شده باشد حال او بسيار وحشتناك بود. مير از نگهبانان پرسيد اين شيخ مهدي كروبي بيچاره را چرا به اين حال و روز انداختيد. مگر چه عذابي به او ميدهيد؟ نگهبان جهنم: تو يكي لال شو باز اين شيخ بدبخت يك شانس براي رهايي از جهنم دارد. هفته اي يكبار آزموني از وي بعمل مي آيد و به او اين فرصت داده ميشود، چنانچه نتواند از آن فرصت استفاده كند عذاب ميشود ، تا هفته ي بعد. مير كه خيلي ترسيده بود پرسيد: مگر عذابش چيست كه اين حال و روزش است؟
نگهبان جهنم: خوب نگاه كن. الان وقتي است كه به او فرصت داده ميشود تا اگر موفق شود از جهنم آزاد شود. الان ساعت آزمون وي است و او يكساعت فرصت دارد. در همين حين دو ملك كه چهره هاي بسيار وحشتناكي داشتند وارد شدند. در دست يكي از آنها برگه اي و در دست فرد ديگر تابلويي بود. شيخ با نگاهي مضطرب به آنها نگريست. ملك اول رو به شيخ گفت: آماده اي. شيخ كه صورتش غرق در عرق بود سري به نشانه تاييد تكان داد.
ناگهان ملك اول برگه را چرخاند و در روي آن يك سوال بسيار بزرگ نوشته شده بود. موسوي به برگه نگاه كرد و با خود گفت : اين سوال چقدر آشناست. كجا آن را ديده ام؟ و آن را خواند : در عبارت «دول الخليج العربيه» كلمه العربيه به كدام گزينه بر ميگردد؟ الف) دول ب) دول ج) دول د)دول ه) غلط كردم و) ساير موارد
شيخ مهدي بعد از يكساعت فكر كردن : گزينه 9.
ناگهان ملكه دوم به سرعت جلو مي آيد و ميگويد اي بيسواد بي لياقت. حق تو همين عذاب دردناك است كه درد آن تو و تمام طرفداران و همراهانت را در بر ميگيرد. و در حالي كه شيخ به شدت التماس ميكرد و از ته دل فرياد ميكشيد كه از عذاب او درگذرند ملك دوم تابلويي را كه در دستش بود چرخاند و شيخ از شدت سختي عذاب دائم غش ميكرد و به هوش مي آمد. و موسوي باز روي آن تابلو را خواند كه بزرگ نوشته بود : 0.8 درصد
آقاي موسوي در لحظه مرگ خود همه رسانه ها رو به خانه خود دعوت ميكنه و ميگه من حتما بعد از مرگ ميرم بهشت. مطمئن هستم.
شب اول قبر آقاي موسوي
نكير و منكر پس از سوالهاي معمول در مورد خدا و دين و پيرو پيغمبر رو به موسوي ميگن: آقا جان شما نامه عملت سياهه. بايد بري جهنم. موسوي: برو ببينم . تو نامه عملم چيز شده ؛ يعني دستكاري شده. من قبول ندارم. نكير : اون كسي كه نامه عمل تو رو نوشته خدا مشخص كرده. مورد اعتماد خدا بوده. موسوي: نخير آقا جان. من ميگم دستكاري شده. شما هم بايد قبول كنيد.
منكر: آقا اينطوري حرف نزن. با اين حرفت داري نعوذبالله خدا رو ميبري زير سوال. با اين گرز ميزنم تو سرت ها!!! موسوي: آقا فضا رو چيز نكنيد؛ يعني امنيتي و نظامي نكنيد. همين شما ها هستيد كه با اين كاراتون فضاي اختناق و چيز رو؛ يعني ديكتاتوري بوجود مي آوريد. حالا كه اين طور شد من اصلا خدا رو هم قبول ندارم. بايد يه كميته چيز ياب، منظورم حقيقت يابه، تشكيل بشه كه بيطرف باشه.
نكير خطاب به منكر: ميگم اين يارو يكي دو تختش كمه ها. اين مثل اينكه حاليش نيست كه اينجا آخر خطه. هنوز هم كلش بو قرمه سبزي ميده.
موسوي: آقايان در گوشي صحبت كردن از نظر اسلام مشكل داره. من خودم يادمه كه امام (رحمه الله) يه روز به من فرمودند موسوي جون. من گفتم بله آقا. اجازه بديد دستتون رو چيز كنم؛ يعني ببوسم. ايشون نگذاشتن. بعد به من گفتند . . .(در همين هنگام نكير و منكر صحبت مير را قطع ميكنند ) نكير و منكر ( با عصبانيت) : مردكه نفهم. اينجا انتخابات نيست. قيامته.
موسوي: آقا قانون چيزه، يعني قانونه. قيامت و انتخابات نداره . شما ها همتون قانون گريز هستيد. اصلا آقا از وقتي كه همين دار و دسته شما بحث قيامت رو در جامعه مطرح كرد يك فضاي فوق امنيتي در جامعه ايجاد شد كه اميد به چيز مردم، يعني اميد به زندگي مردم خيلي كم شد. شما كه همه دنيا هم دست خودتونه. هر كار بخواهيد ميكنيد.
موسوي(در حالي كه با نگاه خود به دنبال دوربين ميگردد ادامه ميدهد): مردم من اگر خدا ميشدم اين اخلاقها رو از جامعه چيز ميكردم ؛ يعني در واقع حذف ميكردم. من اين قيامت رو برميداشتم. اين اصلا توهين به انسانيت و بشريت و خلاف چيز بشر، يعني حقوق بشر است. چه معني دارد كه شما اين جوانها رو ستاره دار ميكنيد. چرا دو دستگي ميكنيد. خودي و غير خودي و بهشتي و جهنمي ميكنيد. نكير و منكر همينطور هاج و واج و در نهايت عصبانيت به موسوي نگاه ميكنند.
در همين حال نكير ميگويد: حالا چند لحظه خفه خون بگير تا يه چند تا پرونده از كارهايي كه در زمان زنده بودن كردي بهت نشون بديم. نشون بديم؟ بديم؟ و چند تا از كارهاي زشت و بد بد جناب مير به ايشون نمايش داده ميشود.
بعد منكر ميگويد حالا بگو. حالا چي؟ ناگهان مير كه شديدا از اين كار نكير عصباني بود با لحني كاملا مضطرب و عصباني گفت: شما ها خجالت نميكشيد پرونده ي همسر بنده رو ( ببخشيد اينجا اشتباه لپي بود، «پرونده ي بنده» صحيح است) رو گرفتين جلوي من و نشون من ميدهيد. شما به جاي اينكه بياييد براي مردم پروند سازي كنيد بريد يه فكري به حال چيز سالي ، يعني خشكسالي و اين سيل و زلزله هايي كه همش از سوء مديريت شما حاصل شده بكنيد.
اصلا من به خاطر همين مشكلات و احساس چيزي كه كردم ؛ يعني احساس خطري كه كردم به اين دنيا اومدم كه جلوي اين چيزا رو بگيرم. من نميدونم اين حضرت باري تعالي به جاي اينكه حضرات عتيد و رقيب را بگذارند تا ملت رو بپايند، بروند يه فكري به حال مديريت اين دنيا بكنند. البته اينها همش ناشي از چند نكته در مديريت است از جمله ماجراجويي و بي ثباتي، رفتارهاي نمايشي و قهرمان نمايي و شعاري ، خيالبافي و خرافه گرايي، خلاف گويي و پنهان كاري، خود محوري و قانون گريزي ، افراط و تفريط است و ... و بنده آمده ام كه با اينها چيز كنم، يعني مقابله كنم.
و.... چند هزار سال بعد پس از رسيدگي كامل به پرونده همه انسانها از جمله آقاي موسوي.
مير حسين در حالي كه با غل و زنجير به دست و پايش روانه جهنم است در حال داد و فرياد است: آهاي مردم. اينجا همه ديكتاتورند. دارند من را با زور ميبرند جهنم. شما اميد خودتون رو از دست نديد. من باز هم از توي جهنم با شما ها صحبت خواهم كرد و بيانيه خواهم داد. البته اينجا خيلي از دنيا جوش خفقان تره. اينجا تمام رسانه ها دست خودشونه. اصلا نميگذارند ما حرف بزنيم. آزادي بيان وجود ندارد. روزنامه هم كه ميخواهيم بزنيم تو اين همه آتيش ميسوزه. شما اميدتون رو از دست نديد. من در پل صراط انشاا... در جمع پرشور شما براي شما صحبت خواهم كرد و يكسري حقايق رو خواهم گفت من چند تا خاطره هم از امام دارم كه بعدا ميگم مايه عبرت اينها بشه.
همينطور كه موسوي در حال نطق كردن بود دهن او را با سيمان پر كردند و درش يه چهارك آجر چپوندن و ايشون را به جهنم بردند... در جهنم جناب مير، همكار و دوست روزهاي كانديداتوري خود را ميبيند كه در يك گوشه او را بسته اند و مثال اينكه تازه از زير عذاب دردناك راحت شده باشد حال او بسيار وحشتناك بود. مير از نگهبانان پرسيد اين شيخ مهدي كروبي بيچاره را چرا به اين حال و روز انداختيد. مگر چه عذابي به او ميدهيد؟ نگهبان جهنم: تو يكي لال شو باز اين شيخ بدبخت يك شانس براي رهايي از جهنم دارد. هفته اي يكبار آزموني از وي بعمل مي آيد و به او اين فرصت داده ميشود، چنانچه نتواند از آن فرصت استفاده كند عذاب ميشود ، تا هفته ي بعد. مير كه خيلي ترسيده بود پرسيد: مگر عذابش چيست كه اين حال و روزش است؟
نگهبان جهنم: خوب نگاه كن. الان وقتي است كه به او فرصت داده ميشود تا اگر موفق شود از جهنم آزاد شود. الان ساعت آزمون وي است و او يكساعت فرصت دارد. در همين حين دو ملك كه چهره هاي بسيار وحشتناكي داشتند وارد شدند. در دست يكي از آنها برگه اي و در دست فرد ديگر تابلويي بود. شيخ با نگاهي مضطرب به آنها نگريست. ملك اول رو به شيخ گفت: آماده اي. شيخ كه صورتش غرق در عرق بود سري به نشانه تاييد تكان داد.
ناگهان ملك اول برگه را چرخاند و در روي آن يك سوال بسيار بزرگ نوشته شده بود. موسوي به برگه نگاه كرد و با خود گفت : اين سوال چقدر آشناست. كجا آن را ديده ام؟ و آن را خواند : در عبارت «دول الخليج العربيه» كلمه العربيه به كدام گزينه بر ميگردد؟ الف) دول ب) دول ج) دول د)دول ه) غلط كردم و) ساير موارد
شيخ مهدي بعد از يكساعت فكر كردن : گزينه 9.
ناگهان ملكه دوم به سرعت جلو مي آيد و ميگويد اي بيسواد بي لياقت. حق تو همين عذاب دردناك است كه درد آن تو و تمام طرفداران و همراهانت را در بر ميگيرد. و در حالي كه شيخ به شدت التماس ميكرد و از ته دل فرياد ميكشيد كه از عذاب او درگذرند ملك دوم تابلويي را كه در دستش بود چرخاند و شيخ از شدت سختي عذاب دائم غش ميكرد و به هوش مي آمد. و موسوي باز روي آن تابلو را خواند كه بزرگ نوشته بود : 0.8 درصد