از بخت بد اسیر توی دیو زاده ام
آرام تر! که خواب مرا تلخ می کنی
دیوانه من که دل به توی دیو داده ام
با قهوه ی قجر به سراغم نیا که من
این روز ها رسیده به پایان جاده ام
من مثل آفتاب لب بام زندگی
در انتهای باور تو ایستاده ام
طوفان نشو که آخراین جاده عشق نیست
من در مسیر خشم تو جان را نهاده ام
از بخت بد وجود من و تو یکی شده ست
بازیچه نیست این دل غمگین و ساده ام